سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

برنامه ریزی

یکی از دوستان داشت برام در باره مراحل و روش های رفتن به آمریکا توضیح میداد و اینکه چطور میشه اونجا تخصص گرفت.
2 چیز خیلی واضح بود و توی چشم میزد.
1- اطلاعات فوق العاده دقیق و در دسترس. به راحتی می شد تعداد دانشجوهای تخصص رو در سالهای مختلف در رشته های مختلف به دست آورد و حتی می شد فهمید چه تعداد آمریکایی بودن و چه تعداد آمریکایی نبودن و هزار و یک اطلاعات دیگه...
2- همه چیز مرتب و طبق برنامه. شما می تونید اعلام کنید در مثلا 1 مهر 5 سال دیگه قصد دارید وارد دانشگاه در رشته رادیولوژی بشید و اون وقت بهتون دقیق میگن که تا 5 سال دیگه دقیقا هر ماه باید چه کارهایی رو انجام داده باشید. (به قول دوستم حتی نوشته بود که شب قبل از مدرسه چی توی کیفتون بذارید)
------------------------------
از دانشگاه و حال و هوای آمریکا اومدیم بیرون و رفته بودیم برای یکی دیگه از دوستان براش اینترنت پر سرعت بگیریم. توی راه از مفید بودن برنامه ریزی و اینکه در آمریکا چقدر برنامه ریزی آسون هست براش میگفتم. داشتم براش میگفتم که بابای یکی از دوستام رفته بوده آمریکا و این دوستم با اینترنت و یک تماس تلفنی یه کتاب سفارش داده بوده و بهش گفته بودن که نزدیک ترین کتاب فروشی به هتل باباش کجاست و نزدیک ترین ایستگاه مترو به سمت کتابخونه کجاست و ......
----------------------
رسیدیم به شرکت اینترنتی. وارد که شدیم و پرسیدیم که یا دوستم میتونه اینترنت پر سرعت بگیره یا نه, جواب خانم منشی اونجا آه از نهاد دوستم درآورد. از قرار مخابرات کابل های اونجا رو عوض کرده و انگار جدید کرده!!! و این کابل های جدید امکان نسب تجهیزات اینترنت پر سرعت رو ندارند!!
توی فکر بودم که این دوستم رفته یه خونه جدید و نو توی یه جای خوب شهر خریده تا رفاه بیشتری داشته باشه و حالا ....
جالب بود برام که مثلا یه نفر بیاد برنامه ریزی کنه و بره یه آپارتمان برای یه شرکت تجاری بگیره و وقتی خوب کارش گرفت مخابرات کابل های اونجا رو جدید کنه!!!!
------------------------------------
خوب در کل باید بیخیال برنامه ریزی در ایران باشید. اصلا چیز مضری هست. باور کنید زندگیتون رو تباه میکنه!! بعد از این همه مدت یه دانشجوی سال 1 ازم پرسید شرایط استعداد درخشان چیه؟ بهش گفتم سعادت دنیا و آخرتت این هست که اصلا سراغ این مسائل نری. هیچ فکری برای آینده نکن و دل بسپار به دریا ببین چی پیش میاد چون شرایط و قوانین مثل باد متغییر هستند.
-----------------------------
یه استادی دارم بهم میگه آدم باید توکل کنه. راست میگه. نمی دونم چرا وقتی تو اتاقش هستم و از زبون خودش می شنوم احساس میکنم راه حل رو پیدا کردم ولی وقتی میام بیرون و با خودم فکر میکنم می بینم مشکلم سر جاش هست

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

تخت جمشید

رفته بودم تخت جمشید.
تقریبا دیگه چیزی ازش نمونده! تا یه مدت دیگه فکر نکنم جذابیت براش بمونه!
هیچ وقت نتونسته بودم با دوربین برم تخت جمشید! عجیب قسمت نبود. هر بار یه اتفاقی میوفتاد که نمی تونستم ببرم. این دفعه هم وقتم خیلی کم بود. دوست دارم یه روز کامل برای من خالیش کنن تا برم از صبح طلوع عکس بگیرم از جزئیات تا سپیده فردا.













یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

رفتیم حاجی آباد و برگشتیم. این دفعه خوش اخلاق هم نبودم! دکتر بداخلاقو!
تقصیر من نیست که! 7 روز, 600 تا مریض که 500 تاش سرماخورده! و 450 تا گواهی برای مدرسه و دانشگاه میخواست!
برای کسی گواهی ننوشتم! گفتم: به من چه؟ باید می رفتی! مگه من گفتم نرو مدرسه!
برای همه بچه هایی هم که گریه کردن, آمپول پنسیلین نوشتم! :D
جالب اینجاست که اعصاب خوردی هام کمتر بود و مردم هم راضی!

بگذریم. عید هم که تمام دوستان و بخصوص سادات گرامی بهمون تبریک گفتن و من نتونستم حتی یه اس ام اس بدم

از این هم بگذریم. این دفعه دیگه بجای کتاب و تست و ..., همراه خودم دوربین بردم و دوربین عکاسی اما آسمون هم سر ناسازگاری داشت و ابری بود. تمام 7 روز!یه نم بارونی هم آمد ولی اونجا شهر مردم ناشکر و ... هست.زیاد بارون نمیاد

خلاصه عکسی نگرفتیم و شد ایامی چند!
یه حلقه نور قشنگ دور ماه شکار کردم که البته زیاد پیدا نیست.
اما این پسر! از پشت وانت خورد زمین! فقط خواب آلود بود و سرش حتی زخم نشده بود که خون بیاد! عکسی گرفتیم و دیدیم که:

سرش اساسی شکسته بود! به این قشنگی!!! تا حالا ندیده بودم!

این هم کاخ ساسانی در سروستان:

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

6:30 صبح! همه چیز ریخت به هم!
امسال امتحان رزیدنتی نمیدم!
تبریک میگم
به سلامتی!

پشیمونم.
پشیمونم از عهدی که با خودم بستم و انقدر بهش عادت کردم که نمیتونم ترکش کنم
می ترسم.
میترسم از تنهایی در راهی که همه منع کردن من رو از رفتنش و حالا اگه برگردم بجز شماتت دوستان چیزی برام نمی مونه
خجالت میکشم.
خجالت میکشم از قبول شکست در راهی هنوز اولش بودم
نگرانم.
نگران از شمعی که از پیرمردی گرفتم و حالا نمی دونم قبل از خاموش شدنش میتونم به کس دیگه ای بدم یا نه
-----------------------------------------------
کلا خیلی افسرده شدم نه؟! از فردا اکس میخورم!